منوچهر خان حكيم

310

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

حرامزاده را از پيش برداريم . پس ياران به كباب كردن مشغول شدند . غياثان گفت : اى دلاور ! تو نيز چند جامى بخور تا دماغ‌دار شوى و بعد از آن [ به ] ميدان برو ؛ پياده قبول كرد . اما چون كباب رسيد ، آوردند به پيش غياثان نهادند . پياده كباب را از سيخ بركشيده بانگ بر سالاران زد كه : شما را به خاطر مىرسد كه غياثان مانند اسكندر است كه اگر خدمت او را بد كنيد ، بگذرد ؟ بترسيد از آن روز كه خشمناك شود ، تمام بدن شما را به ناخن از هم بدرّد . ايشان همزبان شده گفتند كه : شما را چه در خاطر است ، مگر ما غلام شماييم ؟ پياده از جاى خود ( 201 ) برجست ، ايشان نيز تيغ‌ها از غلاف كشيدند و خود را به نزديك او رسانيدند و به يك بار بر سر آن حرامزاده فرود آوردند . باوجود ضرب دست سالاران نامى از آن هشت نه نفر ، همهء تيغ‌هاى الماس فام كه بر او زدند ، يكى مويى از او نبرّيد . اما آن ديو حرامزاده از جا جسته ، بر جانب پيادهء دلاور دويد و گفت : اى ناپاك ! تو اين سالاران را به نزد من آوردى ؛ سر در دنبال آن پياده كرد . چون پاره‌اى دويد كه او را بگيرد ، آن مرد مردانه خم شده از زمين سنگى برداشته بر جانب آن ديو انداخت . از قضا سنگ بر بند دست ديو آمده به بند دستش خورد ، درهم شكست . درد دل در غياثان پيچيده و ديگر مجال توقف نديد ، به باد تنوره بر روى فلك بلند شده بدر رفت . پس آن پيادهء دلاور با سالاران اسكندر بازگشته به خدمت پادشاه خود آمدند و آن دلاور دعا و ثنا گفته ، زبان گشود و گفت : اى خداوند ! تزوير درستى كرده بوديم ، اما چه فايده كه كارم تمام نيافته . امّا چون شب به سر دست درآمد ، اسكندر روى به جانب مهتر نسيم كرده گفت : اى سرهنگ زمان ! اراده دارم كه مرا به تربت حضرت آدم برى كه طواف آن حضرت محض فيض است . پس نسيم يك دست لباس هندويانه از براى پادشاه آورده ، او را به لباس اهل هندو ساخته و بياراست و خود نيز به شقّ « 1 » پياده‌هاى هند شده روانه شدند . رفتن شاه كشورگير به زيارت تربت حضرت آدم صفى ( ع ) اما راوى گويد كه چون مهتر نسيم در جلوى شهريار افتاده متوجّه به جانب تربت

--> ( 1 ) . شقّ : برش لباس .